کودک که می بودم همسایه ای داشتیم که بعدها فهمیدیم آنها هم مثل ما جدشان می رسد به سلطان کامبیز بزرگ. ما ریشه مان از پسر بزرگ و خلف سلطان کامبیز (سهراب) بود و ریشه ی همسایه مان از ریشه ی پسر ناخلف سلطان کامبیز (سیروس) بود.
بین این دو برادر،سهراب و سیروس همیشه اختلاف و درگیری بود.این اختلاف تا به امروز بین این دوگروه از مردم سلطان آباد وجود دارد.
اما همسایه ی ما...
کودک که می بودم در خانه ی روبه روی خانه ی ما خانواده ای زندگی می کردند که بسیار انسانهای با سوادی می بودند...فقط حیف که از نژاد سیروسی بودند.من این خانوم همسایه را خیلی دوست می داشتم...اما بیشتر از او پسرش کامبیز را دوست می داشتم.او خیلی پسر شجاعی بود. و از آنجایی که هم اسم قهرمان اسطوره ای من سلطان کامبیز بود همیشه دوست داشتم او را سلطان کامبیز تصور کنم...کامبیز همیشه از پنجره ی خانه شان من را صدا می زد و با هم ساعتها از پشت پنجره حرف می زدیم.من عروسکهایم را به او نشان می دادم و او شمشیر بزرگش را به رخم می کشید.اما همیشه ننه ملوک و باباغضنفر سر این قضیه با من دعوا می کردند.آنها از خانواده ی کامبیز خوشان نمی آمد و دوست نداشتند که من با یک بچه ی سیروسی همبازی باشم.حتی یک بار هم بابا غضنفر به خاطر اینکه من از کامبیز یک شکلات هدیه گرفتم کلی من را کتک زد.یادم است آن روز انقدر گریه کردم که کامبیز فهمید و برای اینکه از دلم در بیاورد شکلاتی که داده بود را پس گرفت و خودش خورد. اما با این کارش گریه ی من بیشتر شد من آن لحظه خیلی از دستش عصبانی شدم.
یک روز کامبیز به من گفت:گلنسا بزرگ که شدیم میام خواستگاریت...اون وقت با هم ازدواج می کنیم.مهریه ات هم هزارتا آبنبات چوبی ... خوبه؟منم از دوق اینهمه آبنبات چوبی گفتم باشه!غافل از اینکه روزگار همیشه با آدمها بد می کند و تنها جدایی و انتظار است که می ماند....
ادامه دارد...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 1:9  توسط گلنسا
|
اين روزها دستبند سبز مد مي باشد!
تابلو ي مغازه ي بابا غضنفر سبز مي باشد.او سبزي فروش مي باشد و يكي از پيژامه هايش راه راه سبز دارد.آبكش آشپزخانه ي ننه ملوك سبز است.رمضون ديروز خودكار سبز خريد و كلي به من پز داد.من هم در جواب خودكار سبز او يك بستني سبز با طعم طالبي خوردم و دلش را سوزاندم.عمو صفدر هفته ي پيش سقف خانه شان را سبز رنگ كرد.پامچال به موهايش گيره ي سبز زده است.تابلوي سر كوچه ي ما سبز است.چمن سبز است.درخت سبز است.لباس دكتر سبز است.پليس هم سبز مي پوشد.راستي چرا همه چيز سبز مي باشد؟
پي نوشت 1:بنده از سلطان آباد راه بسياري را طي كرده و به تهران آمدم تا در جشن پرشين بلاگ شركت كنم و جايزه بگيرم.اما كسي به من جايزه نداد.خانواده ام مرا بسيار دعوا كردند.چه كسي جوابگوي قلب شكسته ي من مي باشد؟
پي نوشت2:امروز احساس كردم مشهورم...زماني كه عكس خود را در ميان وبلاگيها ديدم!چه كسي مرا در اين عكس مي بيند؟

+ نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 23:53  توسط گلنسا
|
غروب هنگام من در اتاق خود بودم و رمضون در اتاق خود...
رمضون با صدای بلند:کارم داری؟
من:من؟
رمضون:آره کارم داری؟
من:نه!!!
رمضون:چیکارم داری؟
من:باید کارت داشته باشم؟
رمضون:کارم داری؟
من:ای بابا کارت ندارم.گیر دادیا!
رمضون:باشه خداحافظ...
من:خداحافظ؟کجا داری می ری؟
رمضون:چی؟
من:جایی می ری؟
رمضون:نه...
من:حالت بده...قاطی کردیا...
رمضون:باشه خداحافظ...
و بعد صدای قطع کردن تلفنی آمد و ...
نتیجه ی اخلاقی:هنگام صحبت با تلفن ابتدا از کلمه ی الو و بعد سلام استفاده کنید تا باعث گیج شدن اطرافیان نشوید.
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 21:28  توسط گلنسا
|
نام:غضنفر
نام خانوادگی:سلطان آبادی کامبیز پور
اسم مستعار:عمو سبزی فروش
سن:52
شغل:سبزی فروش
نقش:پدر خانواده

نام:ملوک
نام خانوادگی:سلطان آبادی کامبیز پور
سن:50
شغل:خانه دار
نقش:مادر خانواده

نام:رمضان
نام خانوادگی:سلطان آبادی کامبیز پور
سن:24
شغل:دانشجو
نقش:پسر خانواده

خودم
(به دلیل مسائل امنیتی و جو گیر شدن و سوء استفاده کردن برخی از آدمها همینطور جلوگیری از احساساتی شدن اجناس مذکر از گذاشتن عکس خودمان معذوریم...)
نام:گلنسا
نام خانوادگی:سلطان آبادی کامبیز پور
سن:19
شغل:دانشجو
نقش:دختر خانواده
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 20:20  توسط گلنسا
|
روزی روزگاری...
در زمان قدیم که قوم وحشی مغول به شغل شریف غارت و چپاول مشغول بودند پسر جوانی به نام کامبیز با مادرش در دهکده ای کوچک و بی نام و نشان زندگی می کرد.ومثل شخصیت های اصلی و قهرمانان دیگر داستانها که معمولا یا پدر ندارند یا مادر این کامبیز ما هم از داشتن مهر و محبت پدری محروم بود...

کامبیز بیچاره سخت کار می کرد و هر چه از کارش به دست می آورد این مغول ها ی بی پدر و مادر می دزدیدند و می خوردند!پسر داستان ما هی کار کرد هی مغولها خوردند...باز کار کرد بازم مغولها خوردند.

اما دیگر نتوانست تحمل کند.یک روز وقتی مغولها را دید که می خواهند اموالش را چپاول کنند در حالی که از شدت عصبانیت عصب پایین چشمش بالا پایین می پرید سر مغولهای بدجنس فریاد کشید و گفت:ای مغول های بی چشم و رو...فکر کردین با خر طرفین؟خودتون با خر طرفین...زود باشین گورتونو گم کنین برین...بی ادبای بی تربیت...خجالتم خوب چیزیه!!

مغولها از نعره ی بلند کامبیز وحشت کردند و پا به فرار گذاشتند!!!اینگونه شد که کامبیز تصمیم گرفت گروهی تشکیل دهد و آنها را تربیت کند.او به شاگردانش نحوه ی صحیح نعره کشیدن را یاد داد تا از آن در برابر قوم مغول استفاده کنند.پس از گذشت 2 سال لشکر بزرگ کامبیز در نبردی برابر مغولها بوسیله ی همین نعره ها به پیروزی رسید و قوم مغول برای همیشه از دهکده ی آنها رفت.با فرار مغولها مردم ده برای سپاسگزاری از زحمات کامبیز او را به مقام سلطنت رساندند و به او لقب سلطان کامبیز دادند.

کامبیز جوان نیز در مدت کوتاهی تمام ده را که مغولها ویران کرده بودند آباد کرد و برای ده نام سلطان آباد را برگزید...
*از حمایت همه ی دوستان سپاسگزارم...دوستان اگه دوست داشتن می تونن جواب پیامشان را در صفحه ی نظرات زیر نظر خودشان ببینند...نظری را بی جواب نمی گذاریم...پیشاپیش فرا رسیدن عید نوروز را به شما مبارک باد می گوییم...خوش بگذرد این خوردن و خوابیدنها...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 16:30  توسط گلنسا
|
+ نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 0:25  توسط گلنسا
|